X
تبلیغات
حرف های سپیده - دیگه هیشکی رو دوس ندارم

حرف های سپیده

دیگه هیشکی رو دوس ندارم

بسه دیگه بسه نظرم راجب پست قبل عوض شد از همه خاله هام زندایی هام دایی هام عمه هام و....        مُــ تِــــ نَــــ فِـ رَ م

بد ترین روز پدر برام امروز بوود رفته بودیم خونه بابا بزرگم.... آی خدا خب من بلد نیستم ساندویچ برا ۴۰ نفر بشینم درس کنم زنداییم اومد درس میکرد من میزاشتم تو پلاستیک این نونای لعنتی هم ک شل و ول من این ساندیجه رو ک میزاشتم تو پلاستیک این کالباسا مریختن بیرون خاله هامم هی در گوش هم پچ پچ بعد ب زنداییم گفتم این ساندویچو دوباره درستش کن زندایی نتونستم پچ پچا بیشتر شد خاله های من کامل بلدن عربی بحرفن اما مامانم  خیلی خیلی خیلی کم!!! خدا بیامورزه پدر عربی مدرسه رو که باعث شد خیلی از چیزایی ک جلو روم ب عربی میگنو بفهمم خالم پاشدو ب عربی ب مامانم میگه دخترت هی میگفت زندایی اینو هم درست کن بعد میزدن زیره خنده و مثل همیشه منو گاگول فرض میکنن

یه موضوع دیگه هم بوود ک خیلی ازش ناراحت شدم

آخه من دیگه ب کی بگم نمیتونم رو زمین بشینم ها ؟ب کی بگم؟مامانبزرگم اینا هم افکارشون قرن یکمیه میگن مبل برا چیمونه؟!بعد ب مامانم گفتم مامان ساعت ۱۲ شبه بریم دیگه منم کمر درد گرفتم باز بعد جلو همه زایم کرد بلند گفت مامان جون خودت یه مبل بگیر این دختر من منو کشت!!!

بعد رفته بارم یه صندلی پلاستیکی اوورده میگه بشین روش باز همه زدن زیره خنده

من دیگه خونه هیچ کدوم از خاله هام نمیرم مطمئن باشید این کارو میکنم قبلا یه جور دیگه بودن خیلی دوستشون داشتم اما الان همه چی تموم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 2:0  توسط سپیده   |